تبليغاتX
روشنی
روشنی

Home Email Archive Designer
سلام

خوبین ؟ یک متن زیبا توی یک هفته نامه دیدم و خوندمش خیلی زیبا

و عمیق بود گفتم اگه کسی ندیده و نخونده براش تو روشنی بذارم

...

خدایا با من حرف بزن!

مرد نجوا کنان گفت : ای خداوند بزرگ با من حرف بزن!

و چکاوکی با صدای قشنگش خواند

اما مرد نشنید. مرد دوباره گفت: با من حرف بزن!

برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد

اما مرد باز هم نشنید

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:ای خالق توانابس حداقل بگذار

تا من تو را ببینم

ستاره ای به روشنی درخشید

اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد:بروردگارا به من معجزه ای نشان بده

کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز گردید

اما مرد متوجه نشد و با نا امیدی ناله کرد : خدایا مرا به شکلی لمس کن

و بگذار تا بدانم این جا حضور داری !

...

اما مرد با حرکت دست بروانه را از خود دور کرد و قدم زنان رفت...!

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ساعت 23:57 توسط بهار |


سلام روشنی عزیز

یادش بخیر رمضان عالی داشتم  الان که فکر میکنم انگار چند ماه از رمضان دور شدم

وقت آخر رمضان یک خورده ناشکری کرده بودم

آخه این دو عزیز دلم نذاشتن یه استراحت حسابی داشته باشم گفتم خدایا بعد رمضان

باید حسابی استراحت کنم کلی خواب طلب داشتم .

رمضان تموم نشده بود که یواش یواش سرما خوردگی وارد منزلمون شدن خوب خدا رو

شکر رفع بلاست هفته بعد جیگر مامان حسن آقا گوش درد شدند بعد یک هفته مصرف

دارو با درد شدید زانو که بچه داشت زمین و زمانو میکند بردیمش بیمارستان

فهمیدیم آرتریت گرفته یک بیماری مفصلی بود خلاصه یک هفته بیمارستان تشریف

داشتیم خونه اومده نیومده بعد دو روز دوباره تب کرد .......

سرتونو درد نیارم بعد دو هفته این ور اونور زدن تا قاچ زدن زانو طفل معصوم نزدیک

شده بودیم که.........

اینجا بود که البته از همون دو هفته قبلش فهمیده بودم  زیادی استراحت کردنم

خوب نیست آقا کلی ناشکری این وسط بهن زمین شده بود خدا منو ببخشه

امیدوارم صبرم هم زیاد شه

تازه اینم فهمیدم که شاید تنبیه همون شاگرد تنبله بوده؟!

بله فقط خدا رحم کرد با دعای دوستان دقیقا شب میلاد حضرت رضا(ع) که عازم

بودیم برا بستری حسن مامان حضرت عیدی ما رو هم دادن

ولی خیلی سخت گذشت

التماس دعا

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390 ساعت 16:11 توسط بهار |


خدایا سلام

من یکی از شاگرد تنبلای کلاسم همیشه محتاج یه نگاهتم که سر امتحان

جوابو به من برسونی آخه فکر نمی کنم تقلب سر کلاس تون ایرادی داشته باشه

بعضی وقتا هم یادم میره که امتحان دارم

خیلی تنبلم خدایا هر روز و شب به درگاهت زجه می زنم که نمی دونم ...

حالا چه کار باید بکنم.

یه وقتایی جوابو بدست میارم و ورقا رو زود میبرم بالا یه موقعی هم جواب رو

بیدا میکنم ولی صد افسوس که برگه ای دیگه تو دستم نیست

بدتر از اون یه امتحاناتی هم دیگه شهریور نمیشه رفت سراقش فقط یک بار

دیشب سخت امتحانی بود بار تقصیر و گناه اینقدر سنگین بود که میشد

شکستن منو دید و شنید .

خدای من وقتی داشت برام از اون ماجرا تعریف میکرد بی تردید میشد صحت

داشتن رو از نگاه دوخته به زمینش از سکوت میان جملاتش... فهمید

.

.

.

رد شده بودم حالا باید ببینم شهریوری  در کار هست. خدایا تک ماده چی؟

این دفعه بدجور خراب کردم

تو خودت می دونی که کسی جز تو ندارم  دستمو بگیر اینبار خرد شدم

اینقدر اشتباهم سنگین بود که منو شکوند که اگه منو ببخشی جای خطوط

شکسته بر روح و جانم باقی میمونه تا یادم باشه چه کردم با اون

خدایا کمکم کن

دعایم کنید

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ساعت 23:36 توسط بهار |


سلام

میاین دیگه ان شاء الله ؟

با مشتی گره کرده ؟

 

اگه به یاری خدا فردا خواستین برین اول اولش

دعا برای ظهور صاحب عصر را فراموش نکنید

 

التماس دعا

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390 ساعت 23:56 توسط بهار |


  الهي سينه‌اي ده آتش افروز                             در آن سينه دلي وان دل همه سوز
 
  هر آن دل را که سوزي نيست، دل نيست           دل افسرده غير از آب و گل نيست
 
  دلم پر شعله گردان، سينه پردود                       زبانم کن به گفتن آتش آلود
 
  کرامت کن دروني درد پرورد                              دلي در وي درون درد و برون درد
 
  به سوزي ده کلامم را روايي                            کز آن گرمي کند آتش گدايي
 
  دلم را داغ عشقي بر جبين نه                         زبانم را بياني آتشين ده              
 
  سخن کز سوز دل تابي ندارد                           چکد گر آب ازو، آبي ندارد
 
  دلي افسرده دارم سخت بي نور                      چراغي زو به غايت روشني دور
 
  بده گرمي دل افسرده‌ام را                              فروزان کن چراغ مرده‌ام را
              
  ندارد راه فکرم روشنايي                                 ز لطفت پرتوي دارم گدايي 
 
  اگر لطف تو نبود پرتو انداز                               کجا فکر و کجا گنجينه‌ي راز
 
  ز گنج راز در هر کنج سينه                             نهاده خازن تو سد دفينه
 
  ولي لطف تو گر نبود، به سد رنج                    پشيزي کس نيابد ز آنهمه گنج
 
  چودر هر کنج، سد گنجينه داري                     نمي‌خواهم که نوميدم گذاري 
 
  به راه اين اميد پيچ در پيچ                             مرا لطف تو مي‌بايد، دگر هيچ
 
 
                                                                                               وحشی بافقی
 
التماس دعا
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ساعت 3:1 توسط بهار |


سلام

خیلی دیر شد دوستان روشنی شرمنده ولی بازم کاچی به از هیچی

چه زود ۱۹ روز شد اصلا نفهمیدم شرمند که برای حضورش روشنی رو گلباران نکردم

و حالا که از نیمه گذشت اندوهی زیاد دلمو حلقه زده

دیشب اولین شب احیاء رو گذروندم وای خدا با این دو دسته گل نتوستم حسابی

از دیشب فیض ببرم  خوشا به حال اونایی که حسابی استفاده کردن

البته بازم یه خورده امید دارم که خدایم نگاهی هم به من داشته باشه

که اگه این امیده نبود وای به حالم.....

دعا گویتان هستم شما هم  دعایم کنید

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ساعت 11:28 توسط بهار |



 سلام

یک سلام به شیرینی یک لبخند به پاکی یک نوزاد

و به تازه گی بهارٰ، به ... اولین تیک تاک ساعت اونم از نوع ثانیه شمارش

و ...

خوبین؟

میام  زود زود

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 ساعت 15:39 توسط بهار |


سلام سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشه خیلی دیر شد اینقدر سرم شلوغه که نگو و نپرس

وای که چقدر حرف برای گفتن دارم ولی کو وقتش بعضی مواقع که مشغول کارم هستم

جملات روشنی رو تو ذهنم ردیف میکنم ولی وقت نشستن پشت سیستمو ندارم

....

بگذریم

 روشنی من ، کاش میتونستم از ۸/۸/۸۸ برات بگم . اینقدر این روز برام عزیز بود

که هر لحظه بهش فکر میکنم روح از تنم جدا میشه و میره به...

آره مشهد . میره به حرم امام رضا

بارها رفته بودم ولی این بار فرق میکرد نمیدونم چرا !!؟؟ همش میترسیدم

 قبل از اینکه پام به حرمش برسه بمیرم

در راه برگشت به شهرمون یک بنده خدایی که مسوول پارکینگ فرودگاه بود

میگفت ۲۷ ساله مشهد نرفته وقتی اینو گفت واقعا از ته دل ناراحت شدم

خیلی ها هستن که روح و جسمشون پر میکشه برن به زیارت امام هشتم

ولی.....

خدایا زیارت اون حضرت قسمت همه عاشقاش بشه 

التماس دعا

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 0:17 توسط بهار |


سلام به روشنی سلامی به وسعت یک سال

سلام به تک تک شما خوبان که لطف کردین در طی این مدت جویای حال روشنی بودین

راستی حسین ، جان من هم برای روشنی و همه شما سلام می رسونه

تا بعد التماس دعا

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 9:4 توسط بهار |


 سلام

 سلام به روشنی و تک تک شما خوبان

 خیلی حرف داشتم ، برای روشنی وتمام دوستانی که لطف کردن

 تو این مدت  به این کلبه محقر سر زد، شب و روز تمام کلماتو مرور میکردم

 ولی حالا که می خوام بگم و تعریف کنم هر چی می خواستم بگم از ذهنم

 پرید. ولی فعلا همینو بگم که پست آخری که دادم( بی درنگ باید گریخت)

شروع خوبی برای این چند ماهی که نبودم بود اگه بتونم یه شمه ای ازاین

سه چهار ماه رو در اسرع وقتم اینجا میگم

دعاتون میکنم شما هم ...

همگی در پناه خدا باشین

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 8:4 توسط بهار |


Home | Archive | Email